یک بار این خاطره را نگاشته بودم، اما چون خطاهایی داشت، اصلاح شده اش را باز قرار می دهم.....وقتی در پایگاه بوشهر بودیم، اینطور که پدر خودشان تعریف می کنند، گاهی در خواب اتفاقاتی را می دیدند.یک بار به یکی از خلبانان می گوید : - اکبر ( سرهنگ خلبان اکبر منتصری)، خواب دیدم هواپیمات را می زنن، تو اجکت می کنی، می افتی تو دریا، کوسه ها میان دور و برت می چرخن، اومدم خونه دیدم که خانمت بچه هات را گرفته بغل و گریه می کند، اما نگران نباش، احتمالا چون گریه می کردن، پس شادیِ و سالم می مانی...[ این رخداد را سالها بعد در مجله ی صف خواندم...دقیق مطمئن نیستم که خاطره ی جناب منتص تحلیل های ذهن من ...
ما را در سایت تحلیل های ذهن من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 162 تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 6:15